|
ای سیده و مولای من، چرا به زندگی من اهمیتی نمی دهید؟ آخر من چگونه با این دست خالی دخترم را شوهر بدهم؟ چگونه؟ چگونه؟ همین طور که اشک هایم سرازیر بود از حرم رفتم بیرون و به خانه سمت خانه به راه افتادم. طلبه جوانی بودم و دست خالی و دختر دم بخت. افسرده و دل شکسته. به خانه که رسیدم، یک لحظه خواب نبودم، بیدار هم نبودم، شنیدم در می زنند. رفتم در را باز کردم. شخصی بود گفت: بانو تو را می طلبد. با عجله رفتم حرم. به حرم که رسیدم دیدم چند نفر خادمه دارند ایوان طلا را تمیز می کنند. از آن شخص پرسیدم: خانم چه کاری با من دارند؟ گفت: الان سیده می آیند. چند لحظه بعد حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیها) تشریف فرما شدند. خیلی شبیه مادرم فاطمه زهرا (سلام الله علیها) بودند. جده ام حضرت زهرا (س) را سه بار قبل از آن در خواب دیده بودم. به نزد عمه ام رفتم و دست مبارکشان را بوسیدم. فرمودند: ای شهاب! (آیت الله شهاب الدین مرعشی نجفی) ما کی در فکر تو نبوده ایم که ما را مورد عتاب قرار داده، از دست ما شاکی هستی؟ تو از زمانی که به قم آمدی زیر نظر ما و مورد عنایت ما بوده ای به خودم آمدم، توی خانه بودم. متوجه شدم چه اشتباه بزرگی کرده ام. سریع خودم را به حرم رساندم و عذرخواهی کردم. مدتی بعد از آن هم مشکلم حل شد.
|